روزنامه شهروند
1397/01/29
حسادت آفت سینما است
زهرا فرآورده| شاید تصور خیلیها این باشد که حامد محمدی به واسطه پدرش منوچهر محمدی در سینما حضور دارد، اما وقتی پای صحبت او مینشینیم آنقدر فعال بوده که موفقیتهای امروزش نتیجه تلاشهای خودش است ؛ البته او طی شدن این مسیر را مدیون محیط خانواده و راهنماییهای پدر میداند. محمدی بیشتر با نویسندگی سروکار دارد؛ «شش و سی و دو دقیقه میدان تجریش» و «عاشقی روی خط عابر پیاده» دو مجموعه داستان کوتاه و «طلا و مس» و «چشمانی به رنگ زیتون» دو فیلمنامه چاپ شده از او توسط انتشارات نیستان است. حامد محمدی در کنار نویسندگی تجربه کارگردانی دو فیلم «فرشتهها باهم میآیند» و «اکسیدان» را هم دارد. خیلی اهل گفتوگو درباره خودش نیست، بعد از چند بار پیگیری بالاخره در یک بعدازظهر پاییزی در دفترکاریاش درباره طی شدن این مسیر با او گفتوگو کردیم که حاصل آن را میخوانید:با در نظر گرفتن اینکه رشته تحصیلی شما بیارتباط با سینماست، شغل پدر باعث شد بیایید سمت سینما؟
زمانی که رشته دانشگاهیام را انتخاب کردم و حقوق خواندم تصمیم گرفته بودم شغلی را انتخاب کنم که در درجه اول بتوانم کاری انجام بدهم که ماندگار باشد و شاید به مردم کمک کوچکی کنم. با وکالت میشود به آدمها کمک کرد، بنابراین میگفتم شاید مسیری باشد که بشود من هم به دیگران کمک کنم. پدرم همیشه نصیحتی میکرد و میگفت کاری ندارم میخواهی چکاره بشوی، سعی کن هرکاری میکنی جزو ده نفر اول باشی و در حرفه خودت حرف برای گفتن داشته باشی. اتفاقا از طرفی هم همیشه مانع بودند من و خواهر و برادرم وارد سینما شویم. یعنی اگر ایشان اینقدر جدی مانع نمیشدند شاید خیلی زودتر فیلم میساختم. راستش همزمان با قبول شدن در رشته حقوق، هنر هم قبول شدم اما بالاخره به همان دلیلی که خیلی فرزند حرف گوش کنی بودم هنر را رها کردم و حقوق خواندم.
چرا؟
بههرحال خودشان در سینما بودند و شرایط سینما را میدیدند. قطعا دلیلشان بحث اخلاقی نبود که مثلا سینما فاسد است، پس نیا در این کار. اما همیشه مثل همه پدرها دلسوزی کردند و این دلسوزی و نظراتشان به شدت برایم قابل احترام و با ارزش بود.
منظورتان شرایط سخت کاری در حرفه سینما است؟
هیچ پدر و مادری دوست ندارد بچهاش در شرایط سخت کاری قرار بگیرد و آیندهاش غیرقابل پیشبینی باشد. ایشان سختی کار سینما را از نزدیک لمس کرده بودند. من هم رفتم حقوق خواندم و چهار پنجسال بهطور جدی کار حقوقی میکردم.
یعنی کار وکالت میکردید؟
رتبه دو رقمی کنکور و در دانشگاه تهران درس خوانده بودم که شاید آرزوی خیلیها بود. حتی بعضیها الان میگویند تو رفتی جای عدهای که دوست داشتند حقوق بخوانند را گرفتی. اتفاقا اینطور نبود که حقوق را دوست نداشته باشم و الان به هیچ دردم نخورد. حتی آنقدر علاقهمند به این رشته بودم که فوقلیسانسم را هم در همین رشته گرفتم.
چه شد از وکالت فاصله گرفتید؟
به نظرم حقوق رشتهای بود که ذهن را منظم میکرد و میشد از حوزههای مختلف مطلب یاد گرفت. تنوع داشت و سوژههای مختلف در دادگاه برایم جذاب بود. بعد از مدتی احساس کردم حقوق، علاقهمندی و هدفی که دنبالش بودم را فراهم نمیکند. همزمان شروع کردم به علاقهای که از سالها پیش داشتم؛ خیلی جدی رفتم سراغ ساخت مستند و تیزر تلویزیونی.
زمان دانشجویی؟
اواخر دانشجویی. زمان دانشجویی بیشتر کار مطبوعات میکردم.
پس کار مطبوعاتی را هم تجربه کردید.
بله. دورهای در کار روزنامهنگاری فعال بودم، روزنامههایی که در آن مقطع زمانی پشت هم تعطیل میشدند.
چرا کار مطبوعات را ادامه ندادید؟ از روی علاقه سراغ مطبوعات رفتید، یا اتفاقی بود؟
درست است که در آن زمان خاص فضا برای کار و گفتوگو باز بود، اما امنیت شغلی نداشتیم. از طرفی من حقوق خوانده بودم و خیلی جاها که میرفتم خبرنگار پارلمانی بودم و با نمایندهها سروکار داشتم اما باز احساس میکردم میتوانم قدم بزرگتری بردارم. دوران دانشجویی که تمام شد و سربازی رفتم، کار وکالت را جدی آغاز و همزمان شروع کردم به ساخت مستند و تیزر که خیلی برایم لذتبخش بود. الان هم هرچه بلد هستم به نظرم مدیون دورانی است که کار مستند و تیزر کردم.
مستندها در چه موضوعاتی بود؟
همه موضوعات. از مستندهای سفارشی بگیرید تا رپرتاژآگهی برای کارخانهها که در آن زمان حتی درآمد خوبی داشت و گاهی برابری میکرد با درآمدی که در بخش حقوقی داشتم. مقطع خوبی بود و خیلی کار یاد گرفتم. ولی همچنان فکر میکردم مسیر واقعی من نیست. حرفهایی داشتم که به نظرم برای گفتن آنها مدیوم سینما خیلی خوب بود چون ابزار دیگری این میزان مخاطب و اثرگذاری برای گفتن یک حرف و البته ماندگاری ندارد. مثلا شما در مطبوعات اگر یک یادداشت درجه یک بنویسی یا گفتوگوی بینظیر بگیری، تاریخ مصرف دارد. حتی در یک مجله تخصصی مخاطب کمتر میشود، اما سینما همه اینها را پوشش میدهد و میزان مخاطبش وسوسهبرانگیز است.
از اینجا تصمیم گرفتید بیایید سراغ سینما؟
کمکم آقای محمدی اطمینان کرده بود و کارهایم را میخواند و میدید ولی همچنان اعتمادی نداشت. سه چهارتا فیلمنامه نوشتم تقریبا هیچکدام را نپسندیدند یا نشد.
برای ساخت این فیلمنامهها سراغ دیگران نرفتید؟
دلیلی برای این کار وجود نداشت چون شغل خوبی داشتم و درآمدم قابل قبول بود.
منظورم تهیهکننده دیگری برای ورود به سینماست. میخواستید از ابتدا با پدر شروع کنید؟
با دوستان مشورت میکردم. آنها هم نظرشان این بود که تا وقتی منوچهر محمدی هست چرا برای مشورت میروی سراغ بقیه. آنقدر برایشان احترام قایل هستم که دلیلی ندیدم بروم سراغ دیگری و بعد نتیجهاش هم شد «طلا و مس». درست است من کار کرده بودم ولی جدیترین توصیههای آقای محمدی این بود که دلیلی ندارد با کارگردانی شروع کنم. قبلش سه سریال مستند جدی ساخته بودم.
برای تلویزیون؟
بله. سه سریال بلند. یک 12 قسمت، یک 24 قسمت و یک 14 قسمتی.
موضوعاتش چه بود؟
اجتماعی، تاریخی و انقلاب. یکی پخش شد اما دوتای دیگر پخش نشد و متأسفانه توقیف شد. نظر پدر با شناختی که از من و نوشتن و قلمم داشتند همیشه این بود که سینمای الان نیاز به کارگردان ندارد و نیاز به فیلمنامهنویس است، سعی کن بنویسی. من آنقدر آدم پرکاری نبودم و نیستم و به سینما به چشم یک شغل و محل درآمد نگاه نمیکنم. یکی دیگر از توصیههای جدیشان هم این بود که اگر میخواهی وارد سینما شوی سعی کن در کنارش یک کار دیگر برای خودت تعریف کنی.
این کار را کردید؟
بله. خیلی این موضوع را باز نمیکنم ولی قطعا کافه نزدم. به عبارتی تمام وقتم را سینما میگیرد ولی گذران زندگی از راه دیگری است. کسانی که از بیرون به سینما نگاه میکنند فکر میکنند سینما خیلی شغل پردرآمدی است و هرکس در سینماست از رفاه کاملی بهرهمند است، ولی اصلا اینطور نیست. زمانی که سرکار هستی بله، ولی خوب دوسال کار نمیکنی و باید درآمدی که از آن دوسال گرفتی خرج کنی.
بعد از ورود به سینما، تجربه خوب «طلا و مس» باعث شد کار در سینما را ادامه دهید؟
قطعا اگر «طلا و مس» مطرح نمیشد یا خوب از آب درنمیآمد تأثیر داشت و ممکن بود یک ترمزی گرفته شود، چه از طرف خودم و چه آقای محمدی و اهالی سینما. اما بعدش خداروشکر پیشنهادهای خوبی برای کار کردن داشتم.
نوشتن را از کی شروع کردید؟
راستش نوشتن مسأله امروز و دیروز نیست و خیلی زودتر شروع شد. کلیشهاش از همان زنگ انشا شروع شد. بعضی وقتها حتی معلمها را عصبانی میکرد که این مزخرفات چیست که نوشتی. یادم است یکبار معلم انشا، متن انشایم را پاک کرده بود و خودش از اول متن دیگری نوشته و آخرش هم 20 داده بود. بعد مرا صدا کرد و گفت اینهایی که نوشتی اگر دست مدیر بیفتد حساب من و تو را با هم میرسد.
چی نوشته بودید؟
معلمم گفت قصه «قلعه حیوانات» جرج اورول را خواندی؟ گفتم نه. گفت مطمئنی؟ تو از زبان حیوانات، یک کشور را ترسیم کردی. کتابخوان بودم ولی آن را نخوانده بودم. بعد کتاب را داد خواندم و احساس کردم خیلی نزدیک نوشتم. نه با آن جزییات و اهمیت ولی یکجورایی انگار مدل خودم از «قلعه حیوانات» را نوشته بودم. یک بار هم به خاطر خواندن کتاب صادق هدایت یک هفته اخراج شدم. اول دبیرستان زیر میز کتاب میخواندم. پدرم را خواستند مدرسه، گفتم کتک را حتما خوردم ولی پدرم گفت اگر برای هر چیز دیگری بود خیلی ناراحت میشدم، بعد از آن هم یک هفته رفتیم مسافرت.
کی رفتید سراغ فیلمنامهنویسی؟
قبل از فیلمنامه مدتی بهطور جدی داستان کوتاه مینوشتم؛ نوشتن از سالهای دور همراهم بوده و به آن عادت داشتم. همین داستانها را آقای محمدی وقتی خوانده بود گفت خوب نیستند و به درد سینما و تصویر نمیخورد. ادبیاتش پررنگتر از جنبه بصری بود. بعدتر این داستانها در قالب چند مجموعه داستان منتشر شد.
پس از ابتدای نوشتن، نویسندگی جدی را به شکلهای مختلف تجربه کردید؟
اتفاقی که برایمان خیلی جدی بود، پدر و مادر به شدت ما را کتابخوان بار آوردند. از یک سنی تشویق و جایزه بود که کتاب بخوان، شعر حفظ کن. مثلا حفظ کردن هر غزل حافظ جایزه نقدی داشت یا اینکه مادرم برای حفظ هر سوره قرآن جایزه میداد. خوشبختم که از بچگی فضای کتاب خواندن و فیلمنامه خیلی جدی در اطرافمان بود. یادم است قبل از اینکه به شکل جدی کتابخوان باشم فیلمنامه میخواندم.
فیلمنامههایی که برای پدر میآمد؟
بله. شاید رانتی که بعضی میگویند ما داریم، همین بود. یعنی فیلمنامه را قبل از اینکه فیلمش ساخته بشود، خوانده بودم. خودم یک چیزی در ذهنم میساختم. خیلی شکل جذابی بود، من فیلمنامههای درجه یک آن سالها را قبل از ساخته شدن خوانده بودم.
فکر کنم آن سالها پدر بیشتر فعال بودند و تهیهکنندگی خیلی از کارهای مطرح را برعهده داشتند.
بههرحال دفتر فیلمسازی جدی داشتند. کارهای ابراهیم حاتمیکیا «از کرخه تا راین»، «ارتفاع پست»، و... البته زمان اینها بزرگتر بودم. بعضی وقتها فیلمنامه را شکل دیگری تصور میکردم و وقتی ساخته میشد هیجان بیشتری داشت چون جذابتر از چیزی بود که روی کاغذ خوانده بودم. خیلی تجربه بکر و درجه یکی بود. در محیطی قرار گرفته بودیم که حتما کتاب بخوانیم و کتاب خواندن برای ما خیلی جدیتر از فیلم دیدن بود، حتی الان هم همین روال ادامه دارد.
فیلم کم میبینید؟
فیلمهای روز ایرانی و خارجی را میبینم و دنبال میکنم اما کتاب بیشتر میخوانم. فکر میکنم کتاب فضای کاملتری به من مخاطب میدهد تا فیلم. وقتی کتاب میخوانم با دنیایی مواجه میشوم که مثل نگاهم در کودکی به فیلمنامه است. دنیایی را برای خودت تصور میکنی که مختص خودت است. ولی وقتی فیلم ساخته میشود فقط باید با یک چارچوب و قاب آن را ببینیم. ادبیات خوراک کاملتری میدهد.
تقریبا در تمام کارهایی که کردید رگههایی از مذهب وجود دارد، حالا هر کدام به فراخور داستان. دلیل خاصی دارد؟
هیچوقت سعی نکردم خودم را تکرار کنم و در یک مسیر باشم. یعنی به قاعده تغییر ژانر خیلی پایبند هستم و اگر «طلا و مس» را کار کردم بعدش رفتم سراغ «حوض نقاشی». برای کار اول، خودم آمدم سراغ کاری که یک شناختی از آن داشتم و حس کردم کاری است که میتواند جا پایم را محکم کند، این شد که «فرشتهها با هم میآیند» را کار کردم. سعی کردم با ژانرها بازی کنم. بحث مذهب نمیدانم از کجا میآید ولی از خیلیها شنیدم که در این کارها نگاه متفاوتی به مذهب شده است.
پس با علاقه و دغدغه سراغ این موضوعات رفتید؟
به مذهب و خانواده در همه کارهایم پرداختهام. دغدغههایی که برمیگردد به حرف اولم، حس کردم حرفهایی برای گفتن دارم و با سینما راحتتر میتوانم این حرفها را بزنم. مذهب از آن چیزهایی است که در سالهای اخیر یک مقدار مظلوم واقع شده است. روحانیت که نماد مذهب است، از نظر یک آدم مذهبی و بیطرف در امور سیاسی، در زاویه با مردم قرار گرفته است. روحانیت مهم و تأثیرگذار است، الان مناصب اصلی حکومت دست روحانیت است و روحانیت با زندگی مردم گره خورده، نمیشود حذفش کرد. فقط هم مربوط به اسلام نیست. در همه ادیان قطعا همینطور است، آنها هم در مناسک مذهبی و آیینی در کنار روحانیت هستند.
درس حوزوی هم خواندهاید؟
درس حوزه نخواندهام. بخشی به خاطر فضولی بود و اینکه آدم دوست دارد به موضوعات مختلف سرک بکشد.
فکر میکنید دغدغه برای رفتن سراغ سوژههای مذهبی با محیطی که فیلمساز درآن بزرگ شده در ارتباط است؟
بکگراند خانوادگی تأثیر نمیگذارد که کسی بیاید در سینما یا نه، ولی آنهایی که با این زمینه به سینما ورود کردند جنس کارهایشان لحظات خوب مذهبی دارد و به مذهب و دین به شکلی دیگر یا حتی واقع گرایانهتر نگاه میکنند.
تأثیری که آشنایی با یک محیط میتواند روی یک اثر داشته باشد...
طبعا من وقتی این فضاها را بیشتر میشناسم، راحتتر میتوانم ترسیمشان کنم. همه این تجربهها برآمده از پشتوانهای است که نمیشود نفیاش کرد.
ظاهرا تجربه بازی در یک فیلم هم دارید؟
خیلی جدی نبود. سال 64 فیلم «آنسوی مه» آقای عسگرینسب بود که نقش یک پسربچه را داشتم. ولی بازیگر نبودم و فقط حضور داشتم.
چند سال داشتید؟
مدرسه نمیرفتم. یادم هست لوکیشن نزدیک خانه ما بود و دنبال بازیگر کودک بودند. قرار شد من یک جلسه بروم اما بعد بیشتر شد.
هیچوقت به بازیگری فکر نکردید؟
هیچوقت.
دوست ندارید یا پیش نیامده؟
قطعا دوست ندارم. بازیگری جزو علایقم نیست. همین الان هم احساس خوبی نسبت به دوربین و گفتوگوی تصویری ندارم. جلوی دوربین احساس معذب بودن میکنم. خیلی به دیده شدن علاقه ندارم.
ولی کارگردانی بیشتر باعث دیده شدن میشود، چون بیشتر سراغ کارگردانها میروند تا نویسنده.
منظورم عموم مردم است که چهره آدم را بشناسند. این فضا را خیلی نمیپسندم و معمولا فراری هستم، ولی گاهی لازم است برای فیلمات گفتوگو کنی. لازمه کار است و اگر نروی احساس خوبی ندارد که چرا یک کارگردان نمیآید از کارش دفاع کند. در صفحات مجازی هم اصلا صفحهای ندارم. بخشی به دلیل پرهیز از دیده شدن است و بعد اینکه آدم را مجبور به حرف زدن و واکنش نشان دادن به موضوعات مختلف میکند.
معمولا کارهایتان بهخصوص «اکسیدان» حواشی هم داشته، دلسرد نشدید؟
اگر فیلمی میساختم که حاشیهای نداشت باید به خودم شک میکردم. حتی نسبت به «فرشتهها...» هم خیلی تاختند. دلسرد که قطعا نه و خوشحالم که کار بیخاصیت و بیریشهای نبوده و توانسته عدهای را خوشحال کند و گروهی را ناراحت. فیلم باید بتواند رو پای خودش بایستد و جریان درست کند. طبیعتا اگر فیلم جریانسازی نداشته باشد باید افسوس خورد. بعضی وقتها اینکه مجبور شوی با آدمهای مختلف حرف بزنی، بازخواستت کنند، فشار بیاورند سخت است. گاهی این فشارها از جانب خود اهالی سینما بود. حسادت در سینما آفت است. البته نه فقط در سینما، همه جا هست، آفت فرهنگی است که متاسفانه این روزها جامعه دچارش شده است. متاسفانه به نظرم بخشی از جریاناتی که درباره «اکسیدان» شکل گرفت برآمده از محیط سینما بود. ما باید از رونق سینما خوشحال شویم. مثلا «گشت2»، «سلام بمبئی» یا فیلم آقای دهنمکی هم بفروشد خوشحال میشوم، چون مردم را به زور نمیشود برد فیلم ببینند. بلیتهای سفارشی و ارگانی تا حدی جواب میدهد اما بعد از آن باید خود فیلم کار کند. در «اکسیدان» حرفهایی داشتم که حدس میزدم عدهای را خوشحال یا ناراحت کند. مبنایم این بود که مخاطب را بخندانم و قهقهه بزند. در این سالها یاد گرفتم در بستر کمدی میشود حرفهای تند و خیلی جدی و حتی عجیب زد. جنس کمدیام هم با جنس کمدی سالهای اخیر و فانتزی کمی فرق میکرد.
در واقع سراغ یک موضوع کاملا جدی رفته بودید.
بشدت جدی بود. مبنای اولیه ساخت «اکسیدان» جدی بود. یعنی سوژه بشدت جدی و تلخ بود، اما تنها راه رایت چنین سوژهای بستر کمدی و طنازانه بود. میدانستم خنداندن مردم با حال و هوای این روزها سخت است. اینطوری هم نبود که یکدفعه وارد فضای کمدی شوم. در همه کارهایم طنز نه، ولی قصههای شیرینی بوده است.
کار بعدیتان هم کمدی است؟
چند پیشنهاد کمدی شده است، در مورد چند کار جدی هم صحبت کردم اما تا لحظه کلید خوردن فیلم هیچ چیزی مشخص و قطعی نیست.
برای شما که تجربه نویسندگی و کارگردانی دارید، کدام لذتبخشتر است؟
قطعا نویسندگی. با اینکه سختتر است. بیتعارف هر بار فیلمنامه نوشتم، گفتم این آخرین فیلمنامه است و دیگر نمینویسم. ولی بعد که تمام میشود و به مرحله ساخت میرسد، خوشحال میشوم و خستگیام درمیرود. فیلمسازی هم لذت خودش را دارد اما شخصا همچنان از نوشتن بیشتر کیف میکنم و لذت میبرم.
نویسندهای هست که در کارهایتان بیشتر تحتتأثیر او باشید؟
خیلی فرقی ندارد. اگر بخواهم نام ببرم داستایوفسکی و چخوف، حتی بعضی کارها را دو، سهبار خواندهام. از نویسندههای داخلی همه مدل میخوانم، بعضی آثار ادبی که معروف به آثار زرد هستند، آنها را هم میخوانم و گاهی مطلب یاد میگیرم، قطعا از آثار بزرگان خیلی بیشتر یاد میگیرم. از صادق هدایت، دکتر شریعتی، جلال آلاحمد و بزرگ علوی خیلی یاد گرفتم و از نویسندههای جدیدتر از قلم سیدمهدی شجاعی خیلی لذت میبرم. آثار مارکز و پائولو کوئیلو را گاهی چندبار خواندهام، گاهی به دلیل این بود که نمیفهمیدم و مجبور میشدم چندبار بخوانم. از کارهایی که متحولام کرده و خیلی به تصویر علاقهمند شدم «شوهر آهوخانم» علیمحمد افغانی است که در سن نوجوانی خواندم و همچنان خاطره خواندن آن کتاب از ذهنم بیرون نمیرود، چند سال پیش دوباره خواندم باز چیزهایی کشف کردم اما آن لذت نبود.
جدای از کتاب خواندن و سینما که حرفه شماست، زندگی را چطور سپری میکنید؟
فرمول فیلمسازی اینطور نیست که صبح کرکره را بزنم بالا. باید برسی به یک موقعیت و اتفاق بکر؛ بعد یواشیواش ورز بدهی تا تبدیل شود به قصه. جنس این کار با خیلی مشاغل دیگر فرق دارد. خیلی از شغلها وقتی شب در را بست و رفت خانهاش، همه چیز تمام میشود. اما در کار ما موقع خواب هم باید فکر کنی، شب به قصه فکر میکنم، بعد نصف شب شاید نکتهای یادم میآید باید بنویسم. شغلی که 24 ساعت روز همراهت است. اگر هم منظورتان فواصل در طول کار است پیادهروی میکنم، موسیقی گوش میدهم، فیلم میبینم اما بیشتر از همه کتاب میخوانم. خیلی وقتها که برای نوشتن به بنبستهای جدی و بحران در مهندسی قصه برمیخورم، پیادهرویهای طولانی خیلی کمکم میکند.
این پیادهرویهای طولانی معمولا در کجاست؟
محلههای قدیمی را بیشتر دوست دارم. محلههایی که کوچه پس کوچههای قدیمی و بافت زندهای دارد. این پیادهرویها بخش جدیاش به دلیل حضور داشتن در کنار مردم است. نویسندهای که از مردم فاصله بگیرد شاید قصههایش هم از مردم دور باشد و مردم نتوانند با آنها ارتباط بگیرند. وقتی نویسنده در کنار مردم باشد قطعا میتواند قصههای زندهتری روایت کند که از جنس مردم و حال و هوای آنهاست. در صفحات مجازی اصلا صفحهای ندارم
اگر «گشت2»، «سلام بمبئی» یا فیلم آقای دهنمکی هم بفروشد خوشحال میشوم
بلیتهای سفارشی و ارگانی تا حدی جواب میدهد اما بعد از آن باید خود فیلم کار کند
در این سالها یاد گرفتم در بستر کمدی میشود حرفهای تند و خیلی جدی و حتی عجیب زد
فرمول فیلمسازی اینطور نیست که صبح کرکره را بزنم بالا، باید برسم به یک موقعیت و اتفاق بکر
خیلی از شغلها وقتی شب در را بست و رفت خانهاش، همه چیز تمام میشود اما در کار ما موقع خواب هم باید فکر کنی
وقتی نویسنده در کنار مردم باشد قطعا میتواند قصههای زندهتری روایت کند که از جنس مردم و حال و هوای آنهاست
پربازدیدترینهای روزنامه ها